خرید بک لینک
هزار بار نوشتم کنکور و پاکش کردم... اخر من و کنکور؟! کنکوری شده ام، درست انگار که مادر شده باشم اجباری مسخره که حسابی نفرت انگیز است و بوی گندش کل محلمان را گرفته... مدرس عربی می گوید اخر فعل مضارع او میگیرد... میگویم آقا اجازه مگر آخر فلان چیز هم او نداشت؟... می گوید آن اسم است نه فعل دختر جان... برایتان از کرمانشاه رفتن بگویم؟ برای یک کلاس یک و نیم ساعته من از ساعت چهار بعد از ظهر تا نه شب

برچسب: کنکور, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31

دلم نمیخواهد بمیرم... جنازه ام را دفن کنند... در آن دنیا شاید به بهشت بروم... هیچکدام را نمیخواهم... میخواهم محو شوم... دود شوم.. بخار شوم و به هیچ تبدیل شوم... میخواهم هیچ ردی از من باقی نماند... نه اسمی نه خاطری...نه حتی یک ردپا!... میخواهم که همه فراموش کنند که روزی دختری به نام "من" به دنیا آمد... نگاه آدم ها دیگر برایم از هرچیری احمقانه تر شده... گاهی به خودم میگویم این ها همان ادم ه

برچسب: مرضی, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31

ه عمه پری یک ریز قربان صدقه امان میرفت و برایمان میوه و شیرینی میاورد.... برای اولین بار منتظر بودم عمه پری تنهایمان بگذارد تا اتفاقاتی که اخیراً برایم افتاده بود را با محدثه درمیان بگذارم. کمی تا غروب افتاب مانده بود... دیوار خانه گلی و اجری بود و پشتی های قرمز دورتا دور اتاق چیده شده بود، خانه ی خیلی قدیمی ای بود، قبلا کل ساختمان دو قسمت میشده، یکی این قسمتی که ما در آن نشسته بودیم و یکی قسمت

برچسب: داستان,کوتاهنیمه,قسمت,سیزدهم, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31

در حالی که پلیورهای محمدی در دستم بود قدم به محوطه ی دانشگاه گذاشتم، با دیدن محمدی دست تکان دادم تا متوجهم بشود ناگهان با فرود چیز سنگینی روی شانه ام از جا پریدم و با چهره ای دردمند به عامل این حرکت وحشیانه نگاه کردم که با چهره ی خندان محدثه مواجه شدم. درحالی که دستش را روی شکمش گذلشته بود و به من میخندید گفت: «مثل دیوونه ها وایسادی وسط حیاط دست تکون میدی؟خدا مجاتت بده خواهرم» ودوباره خنده اش ر

برچسب: داستان,کوتاهنیمه,قسمت,چهاردهم, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی