برچسب: کنکور, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31
برچسب: مرضی, نویسنده: فاطمه اسدی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:31
ه
عمه پری یک ریز قربان صدقه امان میرفت و برایمان میوه و شیرینی میاورد.... برای اولین بار منتظر بودم عمه پری تنهایمان بگذارد تا اتفاقاتی که اخیراً برایم افتاده بود را با محدثه درمیان بگذارم.
کمی تا غروب افتاب مانده بود... دیوار خانه گلی و اجری بود و پشتی های قرمز دورتا دور اتاق چیده شده بود، خانه ی خیلی قدیمی ای بود، قبلا کل ساختمان دو قسمت میشده، یکی این قسمتی که ما در آن نشسته بودیم و یکی قسمت
در حالی که پلیورهای محمدی در دستم بود قدم به محوطه ی دانشگاه گذاشتم، با دیدن محمدی دست تکان دادم تا متوجهم بشود ناگهان با فرود چیز سنگینی روی شانه ام از جا پریدم و با چهره ای دردمند به عامل این حرکت وحشیانه نگاه کردم که با چهره ی خندان محدثه مواجه شدم.
درحالی که دستش را روی شکمش گذلشته بود و به من میخندید گفت: «مثل دیوونه ها وایسادی وسط حیاط دست تکون میدی؟خدا مجاتت بده خواهرم» ودوباره خنده اش ر